|
این اندیشه که در آینده هر روز همچون روز پیش خواهد بود و زندگیم با ملال خواهد گذشت آزرم می دهد . قلب انسان را نمی توان شناخت زیرا آدمی هرگز از سرنوشت و تقدیرخویش خشنود نیست و قلب او همواره به کاری دست می زند تا آرامش صاحب خود را بر هم بریزد و برای او آشوب و نا آرامی بیافریند ... از این رو از قلب خود به ستوه آمده ام ... + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 13:27 توسط یکی |
دلم گرفته از تکرار از روزهایی که بی هیچ شب شدند و شب هایی که در کوچه پس کو چه های صبح سر به خاک ساییدند دلم گرفته از ازدحام غریبه ها از او که نمی شنود از او که لهجه ی شیرین نگاه را هرگز نفهمید و رفت دلم گرفته نه از نبودن او که از ماندن خود من از سایه ی بی قرار خودم خسته ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 21:12 توسط یکی |
|
| ||||||